|
کلاغ سفید |
|
خاطرات یک کلاغ |
وقتی تک تک لحظه های امروزم از خاطرات دیروزت سرشار بود... وقتی تو با شکیبایی در جست وجوی تصویری از چهره ام گذشته ات را زیر و رو کردی و چیزی جز چشمان خیسم نیافتی... وقتی دستهایم برای بودنت رو به آسمان بود و دستانت دوباره میهمان دست دیگری بود... وقتی گریستم و وقتی آرام لبخند زدی... آنوقت بود که صدای خنده ی خدا بر حماقتم را شنیدم!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:41 توسط آرزو |