|
کلاغ سفید |
|
خاطرات یک کلاغ |
در آستانه در ایستاده بودی و شوق رفتن از نگاهت لبریز! هنوز مردمک چشمانت را بیاد دارم که چه بی هدف خطوط چهره ام را زیر و رو می کرد!و طنین صدایت که گفتی باز خواهم گشت ......خیلی زود.... و من دوباره جادو شدم... و تو دوباره از کنار سادگی هایم ساده گذشتی .... راستی برای رسیدن خیلی زود خیلی دیر نیست؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:47 توسط آرزو |