تبليغاتX
کلاغ سفید - روز مبادا

کلاغ سفید

خاطرات یک کلاغ


دست شوم کدام حادثه گاهواره ام را جنباند؟

سایه ی کدام سرنوشت رنگ را از روزهایم زدود؟

 کدام فرشته نا م مرا برای هبوط به دنیا فراخواند؟

افکارم را به هم می بافم و از آن طنابی می بافم برای روز های مبادا...

روزهایی که تکرار دیروزند و شبیه فرداها!

وقتی همیشه در چند قدمی آمالات پایی برای رسیدن نداشته باشی...

وقتی حرف ها در لفاف محبت زخم می زنند!

اندک اندک روحت تبخیر می شود

و آرام آرام مرگ را به میهمانی خواهی خواند.

من به تک تک ثانیه ها که ذرات عمرم را چون مورچه بر دوش می کشند و می برندو باز نمی گردند

 مشکوکم!

به عدلی که این روزها چون عکس سیاه و سفیدی در لای اوراق زمان خاک می خورد.

به چشمانی که بیدارند و خواب می بینند...

 به تمام طلوع ها...

عکس یادگاری که با خدا انداخته ام را جایی غریب پنهان می کنم باشد تا گزندی نیابد از شکی که یقینم را به بازی گرفته این روزها!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:19 توسط آرزو |



 
















تعداد بازديدها: