تبليغاتX
کلاغ سفید - مقتول

کلاغ سفید

خاطرات یک کلاغ


در اوج می ایستم.

دستم را روی چشمانم می گذارم

و با انگشتانم حصاری می کشم از من تا تو...

تا دنیایی که ساختی برایم و این روزها کم کم دارد ویران می شود ...

نفس هایم به شماره می افتد...

به دنبال پایانی برای آغازم!

در این فراز

آدمک ها چون نقطه های کوچکی که بی هدف منطق هستی را تکرار می کنند در رگ های زمین لول می خورند!

خطوط چهره ات در خاطرم خاکستریست و نگاهت بی رنگ.

خوب آموخته ام نبودن از بودنی که سرتاسر شکستن است زیباتر است!

گام هایم پر از تردید است و دلم تنها...

یک

دو

سه

.

.

.

.

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:4 توسط آرزو |



 
















تعداد بازديدها: