تبليغاتX
کلاغ سفید - فراموشی

کلاغ سفید

خاطرات یک کلاغ


خاطره هایم را به تاراج گذاشته ام...

نمی خواهم ذهنم را انبوهی از حرف ها و نگاه ها و خنده های دروغین پر کند

نمی خواهم آن باشم که تو خواستی...

شاید در این بازاری که تو راه انداختی باورم را نیز فروختم!

این روز ها که می روند خالیم از همه چیز...

می خواهم از دنیای تو و آدمک هایی همچو تو بگریزم...

بروم ...به دنیایی که خدایش قبل از تولد از ساکنین زمینش می پرسد آیا می خواهی به دنیا بیایی یا خیر...شاید اگر خدا از من پرسیده بود باز هم وسوسه ی زندگی مرا خام می کرد...

شاید هم نه!

و خوب می دانم این شایدها و باید ها مرا خواهد کشت!

 

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:26 توسط آرزو |



 
















تعداد بازديدها: