تبليغاتX
کلاغ سفید - شب برفی

کلاغ سفید

خاطرات یک کلاغ


باز هم  خدا  را در انبوه بی کسی هایم گم کردم ...نه...شاید هم او مرا گم کرد!

 

دیشب این جا بود...

درست در چند قدمی من.

هرم نفس هایش گونه های یخ بسته ام را گداخت و من به شانه هایش تکیه کردم و خوابی سخت چشمانم را ربود.مست بودم انگار...مست مست!  

چشمانم را که گشودم مهتاب رفته بود و خدا رفته بود و مستی جای خود را به هوشیاری های دیوانه وارم داده بود و من بودم و تنهایی هایم...

آری خدا رفت و تنها چیزی که برایم گذاشت ردپایش بود که روی سفیدی برف همچو نگاه تو مرا به سکوت وا می داشت... 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:37 توسط آرزو |



 
















تعداد بازديدها: