|
کلاغ سفید |
|
خاطرات یک کلاغ |
باید بروم...
تمام خاطراتم را در یک چمدان می گذارم
و تمام داشته هایم راجایی به امانت می نهم!
تمام دیروزم را قربانی فردا هایم می کنم
ولی......
ولی با نداشته هایم چه کنم؟
و با تو که این گونه سکوتت را به رخ فریاد هایم می کشی!
باید بروم...
و تشنه ام.... مثل همه ی ماهی ها!
و باز هم مسافرم...
باید بروم...
شاید سفر تسکینی برای ذهن تب دارم باشد!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:41 توسط آرزو |