|
کلاغ سفید |
|
خاطرات یک کلاغ |
روزی دستانم را گرفتی و گفتی ببین...این دنیای ماست!دنیای ما آدمک ها پر از خطوط سیاه و سپید است اگر مرا میجویی میان این خطوط پنهانم! گفتی دنیای ما دنیای عجیبی است ...
ساده دل می بندیم و ساده تر دل می شکنیم! گفتی اگر بهانه ای برای ماندن در این دنیا نداری لحظه ای درنگ مکن! ناگهان دستانم از تو خالی شد...وتو پنهان شدی...و من سالهاست بدنبال رد پایت تمام خطوط سیاه را می جویم... اما گاه آغاز ها و پایان هایم یکی می شود!می دانم که می دانی من از این منطق پرگار گونه خسته ام....چرخیدن و چرخیدن و نرسیدن. پای دلم لنگ شده و افکارم حول محوری بیهوده می چرخد...گیجم!درست مثل کودک بازیگوشی که ۱۸ سال تمام تاب بازی می کرده...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 19:8 توسط آرزو |