|
کلاغ سفید |
|
خاطرات یک کلاغ |
دست شوم کدام حادثه گاهواره ام را جنباند؟
سایه ی کدام سرنوشت رنگ را از روزهایم زدود؟
کدام فرشته نا م مرا برای هبوط به دنیا فراخواند؟
افکارم را به هم می بافم و از آن طنابی می بافم برای روز های مبادا...
روزهایی که تکرار دیروزند و شبیه فرداها!
وقتی همیشه در چند قدمی آمالات پایی برای رسیدن نداشته باشی...
وقتی حرف ها در لفاف محبت زخم می زنند!
اندک اندک روحت تبخیر می شود
و آرام آرام مرگ را به میهمانی خواهی خواند.
من به تک تک ثانیه ها که ذرات عمرم را چون مورچه بر دوش می کشند و می برندو باز نمی گردند
مشکوکم!
به عدلی که این روزها چون عکس سیاه و سفیدی در لای اوراق زمان خاک می خورد.
به چشمانی که بیدارند و خواب می بینند...
به تمام طلوع ها...
عکس یادگاری که با خدا انداخته ام را جایی غریب پنهان می کنم باشد تا گزندی نیابد از شکی که یقینم را به بازی گرفته این روزها!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:19 توسط آرزو |
در اوج می ایستم.
دستم را روی چشمانم می گذارم و با انگشتانم حصاری می کشم از من تا تو... تا دنیایی که ساختی برایم و این روزها کم کم دارد ویران می شود ... نفس هایم به شماره می افتد... به دنبال پایانی برای آغازم! در این فراز آدمک ها چون نقطه های کوچکی که بی هدف منطق هستی را تکرار می کنند در رگ های زمین لول می خورند! خطوط چهره ات در خاطرم خاکستریست و نگاهت بی رنگ. خوب آموخته ام نبودن از بودنی که سرتاسر شکستن است زیباتر است! گام هایم پر از تردید است و دلم تنها... یک دو سه . . . .
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:4 توسط آرزو |
دوباره بی راهه بود تمام راهی که برای رسیدن پیمودم!
این روزها نداشتن داشته هایم تکرار می شوند و این تکرار ها زمان را متوقف می کنند انگار... می دانم دوباره ساحر روزهای تنهایی مرا افسون خواهد کرد...
تمام راه را پیمودم تا دور شوم از هیاهویی که روزهایم را به زنجیر کشیده بود اما افسوس که اینجا نیز قربانی گذشته و رنجور دیروزم. دلم چند جرعه گذشت زمان می خواهد...تنها چند جرعه!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:22 توسط آرزو |