|
کلاغ سفید |
|
خاطرات یک کلاغ |
دوباره تمام امروزم را زیر و رو کردم...
تا شاید یافتم بهانه ای برای ماندن ... اما نیافتم چیزی جز گذشته ای مجهول! وقتی بی بهانه ای وقتی سایه ای در حضور و یادی در غیابی! وقتی بین رفتن و ماندن تاب می خوری وقتی مجهولات ذهنت را ویران می کنند... فرار بهترین راه رسیدن است!
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 12:58 توسط آرزو |
کودک که بی هیچ اراده ای پا به دنیا نهاده بود گریست...
شاید نمی دانست هیچ حادثه ای در دنیای آدم ها ارادی نیست!او که جز سیاهی ندیده بود از حجم رنگ ها و فضا هراسان بود و می گریست... کم کمک دنیا با همه ی رنگ وحجمش برایش تکرار شد و تکرارشد و تکرار.... وکودک دست در دست زمان گریه هایش را از یاد برد... آموخت برای خواسته هایش دیگر اشک نریزد ...آموخت همیشه بجنگد بی آنکه چشمان حریف را بنگرد... آموخت فاصله ایست به وسعت شب از خواستن تا رسیدن!کودک از یاد برد طعم خنده های بی بهانه اش را ... اما آدمک ها نام این فراموشی را بلوغ نهادند ! و کودک دیگر کودک نبود... 
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 13:37 توسط آرزو |
خاطره هایم را به تاراج گذاشته ام...
نمی خواهم ذهنم را انبوهی از حرف ها و نگاه ها و خنده های دروغین پر کند نمی خواهم آن باشم که تو خواستی... شاید در این بازاری که تو راه انداختی باورم را نیز فروختم! این روز ها که می روند خالیم از همه چیز... می خواهم از دنیای تو و آدمک هایی همچو تو بگریزم... بروم ...به دنیایی که خدایش قبل از تولد از ساکنین زمینش می پرسد آیا می خواهی به دنیا بیایی یا خیر...شاید اگر خدا از من پرسیده بود باز هم وسوسه ی زندگی مرا خام می کرد... شاید هم نه! و خوب می دانم این شایدها و باید ها مرا خواهد کشت! 
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:26 توسط آرزو |
عقلم را که ربود؟ که این گونه مست بودم ... چشمانم را که بست ؟ که این گونه ندیدم همه ی آنچه را که سادگی ام را به بازی گرفت... چرا دستی پای دلم را نبست تا قدم از قدم بر ندارد؟!هنوز آنقدر غرور برایم باقیست تا نگذارم اشک هایم را ببینی! کاش می توانستم همچو تو کودکی هایم را پشت عبور سالها از یاد ببرم... کاش می توانستم همچو تو قلبم را فریب دهم... و حماقت های دیوانه وارم دوباره بهانه ایست برای بی وفایی هایت!
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 14:26 توسط آرزو |
پس هنوز هم مرا به یاد داری ؟
گمان می کردم مرا در ازدحام نبودن ها گم کردی... گمان می کردم نامم را در عبور ثانیه ها از یاد بردی... گمان می کردم هنوز هم با لهجه ی چشمانم غریبه ای... شاید تمام پندار هایم خواب بود...خوابی به وسعت همه ی آرزو هایم! افسوس که خواب هایم را تعبیری نیست...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:52 توسط آرزو |