|
کلاغ سفید |
|
خاطرات یک کلاغ |
چه ساده عادت جای تمام نداشتنهایم را پر کرد... چه ساده خوگرفته ام به نگاه های این غریبه های آشنا ... جه ساده فراموش کردم تمام اشک های هر شبه ام را... احساس شگفتی است در لا به لای فاصله ها گم شدن... و من دوباره تنها یی را با تک تک سلول هایم حس می کنم!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:27 توسط آرزو |