|
کلاغ سفید |
|
خاطرات یک کلاغ |
این روز ها همه با من غریبه اند
حتی آینه هم با من نا آشناست و من از نو متولد می شوم....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:48 توسط آرزو |
مظفرالدوله گوش های بلندت را بالا بگیر و بفهم آنچه را که بیانش برایم از شانه زدن موهایم نیز دشوارتر است! اگر در تمام این سالها هم صحبتی با تو نبود شاید ذهنم زیر هجوم این افکار مبهم ویران می گشت و یا نیمی از خاطراتی که عقلم در پیدایششان هیچ نقشی نداشت در کوچه پس کوچه های بن بست گذشت زمان از یاد ها می رفت.شاید باز هم حق با آدم بزرگ هاست...همان هایی که کودکی ام را با مشاهده یک متر و شصت و یک سانتی متر قد به استهزاء می گیرند!کفش های کودکی برای بازگشت بسیار کوچکند... مظفرالدوله٬عروسکم٬تو را نه اما آن پیراهن پشمی راه راهت را با خود خواهم برد.عمر سفر همچون عمر خنده هایم کوتاه است... غمین مباش٬چهار ماهی که شاید برایم به درازای چهار قرن بگذرد هم خواهد گذشت و تو دوباره شبی در آغوشم به خواب خواهی رفت...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:59 توسط آرزو |