تبليغاتX
کلاغ سفید

کلاغ سفید

خاطرات یک کلاغ


 

آسمان با همه ی پاکی خود رنگ نداشت

زندگی با همه ی وسعت خود کوچک بود

و دلم با همه تنهایی خویش

فکر نیرنگ نداشت!

کاش می دانستی دل من از آغاز

هوس رفتن و راهی شدن و

گشتن و پرواز نداشت! 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:58 توسط آرزو |


در گرگ و میش ذهنم

سرم را تا گردن در سکوت فرو می برم.

خون در رگ هایم یخ می بندد

پلک چشمانم بی اختیار بسته می شود

نفس هایم به شماره می افتد

 

حالا درست در چند سانتی متری مرگ قدم می زنم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 9:24 توسط آرزو |


باز هم  خدا  را در انبوه بی کسی هایم گم کردم ...نه...شاید هم او مرا گم کرد!

 

دیشب این جا بود...

درست در چند قدمی من.

هرم نفس هایش گونه های یخ بسته ام را گداخت و من به شانه هایش تکیه کردم و خوابی سخت چشمانم را ربود.مست بودم انگار...مست مست!  

چشمانم را که گشودم مهتاب رفته بود و خدا رفته بود و مستی جای خود را به هوشیاری های دیوانه وارم داده بود و من بودم و تنهایی هایم...

آری خدا رفت و تنها چیزی که برایم گذاشت ردپایش بود که روی سفیدی برف همچو نگاه تو مرا به سکوت وا می داشت... 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:37 توسط آرزو |


باید بروم...

 

 

تمام خاطراتم را در یک چمدان می گذارم

و تمام داشته هایم راجایی  به امانت می نهم!

تمام دیروزم را قربانی فردا هایم می کنم

ولی......

ولی با نداشته هایم چه کنم؟

و با تو که این گونه سکوتت را به رخ فریاد هایم می کشی!

باید بروم...

و تشنه ام.... مثل همه ی ماهی ها!

و باز هم مسافرم...

باید بروم...

شاید سفر تسکینی برای ذهن تب دارم باشد!

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:41 توسط آرزو |


روزی دستانم را گرفتی و گفتی ببین...این دنیای ماست!دنیای ما آدمک ها پر از خطوط سیاه و سپید است اگر مرا میجویی میان این خطوط پنهانم! گفتی دنیای ما دنیای عجیبی است ...

ساده دل می بندیم و ساده تر دل می شکنیم!

گفتی اگر بهانه ای برای ماندن در این دنیا نداری لحظه ای درنگ مکن!

ناگهان دستانم از تو خالی شد...وتو پنهان شدی...و من سالهاست بدنبال رد پایت تمام خطوط سیاه را می جویم...

اما گاه آغاز ها و پایان هایم یکی می شود!می دانم که می دانی من از این منطق پرگار گونه خسته ام....چرخیدن و چرخیدن و نرسیدن.

پای دلم لنگ شده و افکارم حول محوری بیهوده می چرخد...گیجم!درست مثل کودک بازیگوشی که ۱۸ سال تمام تاب بازی می کرده...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 19:8 توسط آرزو |



 
















تعداد بازديدها: