|
کلاغ سفید |
|
خاطرات یک کلاغ |
چه کسی کودکی هایم را دزدید؟
شاید نگاه تو بود که او را از من ربود!
تو که خوب میدانستی...
من از دنیای آدم بزرگ ها می ترسم!
من هنوز هر شب برای عروسک هایم لالایی می خوانم....من هنوز آغوش مادرم برایم امن ترین جای دنیاست....من هنوز به دروغ گفتن عادت نکرده ام...من هنوز ساده می خندم!ساده دل می بندم!ساده می گریم!
روزی کودکی هایم را از تو پس می گیرم!
باور کن...
باور کن برای رسیدن به رستگاری کوتاهترین راه را انتخاب کرده ام!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:54 توسط آرزو |
از سفر بیزارم...
و از این فاصله ها.... و از تکرار روزهایی که آرام آرام تکه تکه های عمرم را می بلعند!! انگار آرزوهایم را جایی گم کرده ام! جایی خیلی دور...جایی همین نزدیکی...جایی میان چند علامت سوال؟؟؟ توان گشتن در من نیست...
می خواهم از نو بسازمشان!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 23:15 توسط آرزو |